تبليغاتX
عرق هاي سرخ

قالب پرشین بلاگ


عرق هاي سرخ
ی ه و د

دو شعر از مجموعه ی پنجمم" پوچوغویی"

 

وستا

 

تمام سانیه "ث" ها را پهن کرده ام 

تو نیستی

 

 در این جا که تو باشد من نیست

 

ودانشگاه‌ی که نرفته ام را ترک کرده ام

 

گیچم تا گیچ1 

            از مردان که در من اخمیده اند

 

در مبل فرو می روم

وسرم را نمی‌دانم کجا ول کرده

                                     این یابوی از تو جا مانده

 

                                                    عزیزم

                  

سبز کن از ترافیکت مرا

 

در والت نمی رینم

 

موهای چشمانم را تارتنک زده اند  که از تو حالیست

 

و بلیچم را زرد کرده ام

 

         برای آن های که جورابم را جورابم می کنند    

 

من مقسرم"ص" را لای تو پنهان کرده ام

 

 

  اما باید از تو باشم

هوای نشود                      

 از یاد نبرده ام که برده اند

و برانده اند

بگزریم "ذ"

تو هنوز آنجا که دستم قد نمی دهد بامنی  یا من با تو ...

 

گیچ : از چیزی لبا لب شدن لبریز شدن وبه این معنا هم گاهی استفاده میشود آماده بودن،شدن

 

 

Vesta

 

The second floor all have

You're

 I is not here, I

I've gone out of the universities

I have the puzzle puzzle

 The men that I have rancid

 

Go down on the sofa

But where's the workhorse of my head and I left

daer

Do you have a green traffic

I'm not on my Wall

Jal tells me that my eyes have hair Andakhh

I have the yellow jaundice and Mvym

For those who are Jrabm Jrabm the

I am guilty of hiding the bookmark you have

 

 

  But you should be

Not air

 I have not forgotten

And have Brandh

Aside

Because of my height, I still do not like me or you ...

[ یکشنبه نهم بهمن 1390 ] [ 11:57 ] [ سیداسرار مقتدر ]

جبهه در من پاشیده است
زیر پوستم با آن سایه های تاریک
آتش بازم نمی کند که با من بازی کند
فقت گلوله ها نعنایی‌ست که می نشنند
و هیچ همان که بی‌خیالم را لو می‌دهد
چشم تر نمی‌افتد از آن روزی که پدرم را ریخته ام
میدانی از خواب هایم آنچنان پرت شده ام که حتا سیگار جا نمی افتد
اما فکر می کنم آنقدر خالی ام که مرگ از من
نبزم روایت هادی که عادی شود ندارد
نمی‌دانم با این بی قراری چه کار کنم که از قراری چهه چهه نزند
وفرارم را دوباره بریزم در خیابان وست هاوان ها وراکت های یاغی
به من چه

اسلن چه فرق می کند

lمرگ آمار تولانی دارد

[ سه شنبه بیست و هفتم دی 1390 ] [ 21:58 ] [ سیداسرار مقتدر ]
(یک نفس دو نشد که مجال می گرفتم امید نیش نداشته باشد)

اوووو نفس

هالو پریدول

هالو فرض کرده ای مرا
یا هلو؟!
که هالو پریدول از تنم بیرون کشیده ای؟!
اگر هلو که من گلویم در تمام هسته های جهان گیر کرده است و
سرم گیج می رود برای دیازپام هایی که از تنم بیرون نکشیدم
هالو بغل پدر سگت
بغلت می کنم با چشم های فرعی ات
که از گوشی صادق بیرون کشیده ام
می کنمت عاشق ات هم نمی شوم
سرم گیج میرود برای عشق بازی دیگری با هالو پریدول
که از لیسیدن بستنی بر مبل دهانم را ولو کرد!
در این و ضعیت های دراماتیک
ماتیک میزنم هالو می شوم
تپلی مثل هلو بیا برو تو زخم گلو
هوهو نترس کوچولو
من از کیف های بسیاری بریده ام جیبم را
من از جیبم شماره کش نرفته ام
یا از فیس آباد حرام زاده که با بستنی لای مبل می لیسیدم
تمام هالوپریدول ها را در همین صفحه تزریق می کنم
مرگ در مخ رسیده است نه در دهان!

دی 90
من فکر میکنم می نویسم اما نمی دانم چرا ... شاید درونیات ام وررفته در این شعر، شاید مرا وادار می سازد که خوبم را در بر بگیرد و یا هم شاید حساسیتم را می فشارد که این گونه باشم بگزریم من وقتی با "پریدول"سارا بهرام زاده ور خوردم هلو وهالو اش "لالی" ی زیبا کرباسی که دو سه سال پیش به سدای خودش شنیده بودم را تازه کرد وادامه دادم که "من با این زبان حال میکنم اما با این فرم یک اندازه مشکل پیدا کردم" کمنت جا به جا شده بود که پیامی از آقای عارفانی عزیز که در واقع سوالی بود ترح شد و سوالش مرا مجبور ساخت که بنویسم و دارم می نویسم به پیش ...
مقدمه چینی بماند تا بتوانم در شعر بغلتم چون تهمت که زده اند را باید راه و چاره ی .
شاید این جرف ها فردی باشد که به رخ می کشم اما فکر کنم این به رخ کشیدن ها هالوگی داشته باشد اما فرز کرده ام که مسولیت ها این گونه را می فشارد که این گونه باشم را باید باشم.
در اول شعر ما ور می خوریم با یک سوال "هالو فرض کرده ی مرا یا هلو"و این سوال اعتراز هم میتواند باشد که است ولی این اعتراز از نوع جدی جدی ی که ته ندارد وندارد که داشته باشد را دارد با سه نقته و من در من یا همان تجرید است و به سوالی که دو نزاع کننده در موقع نزاع باهم می رانند و یا بیشتر به سر خت مقالات روزنامه ها یا حرف ی با خواننده می ماند که توجه می خواهد و الی می ماند این اعتراز تا ختم جمله و ختم میشود در همین جمله و ما ردپای از این سوال را در بند دوم با فشار روی من خود که همان زهن باشد می بینیم که با تشریح بند دوم را شکل می دهد و این تشریح یک اندازه شعریت را زیر سوال می برد بی آن که بدانیم متوجه می‌شویم که با شیخ که روی منبر، نه ممبر نشته و هی داد می زند تا چیزی در گوش مان فرو کند ولی حرف این جا است به قولی "آن بحس که با جدل بدست بیاید مقسود زود گزر و نا ماندگار است"
و گزشته از این شعر کلاسیک بودنش و زهن انبار شده از کلاسیک را متبلور می کند و مارا می برد دوباره در اشراف زادگی اشراف نشینی در حاال که شعر امروزرا می خواهند و میخواهم از کرسی ها پایین بریزیم خاک کنیم و استوره ها را خبری از استوره دهیم...
ستر سوم هم ما را با همان که بودیم می‌برد. ولی هر چند من نمی‌خواهم اما مجبورم این گونه باشم را مجبورم بنویسم. در حال که ایجاز هست‌ی است که است. اما این روز ها را یک اندازه دگر گون می‌نمایاند را جلو بکشم و ادامه دهم که ستر سوم ایجازی نیست. و اگر می‌شد که به جای ریز بینی که خود جمله نشان دهد را ما با قرینه سازی نشان میدادیم عمر در جمله ریخته بودیم.
مسلن" اگر هلو که من از گلویم در تمام جهان گیر کرده است" این‌جا ما با رگه های (هلو) همان شفتالو گلو را تقویت کردیم به این معنا که فرکانس اهتزازی آواز را که فریاد باشد فریاییدیم.
باید بگویم ازین‌که کش داده ایم انتزاع را نیز به رخ می‌کشد و شعریت که حتا هنر نیست، را دقیقن زیر سوال می برد وما سر دچار تشریحیم و بیش از تشریح نیست و عمر کاهیدیم از تن جمله ولی اعتراف باید کرد که ایماژیستی خوبی درین ستر شده است. اگر ترف اندکی "هایکیو" زنگ زده باشد، گذشتی که گذشتی ....خب بگذریم
در ستر چهارم ما متوجه می‌شویم که شاعر چنانچه که از اول‌شعر تمایل داشته به گفتار این‌جا لو می‌رود. و خودش را بی پرده می‌سازد و خلق می‌کند در حد کمال اما با جمع ساختن، فرم را از دست میدهد ونا موزون بودنش را به رخ می‌کشد.
هم‌چنان بار ازافی‌ی "ها"ی را به دوش می‌کشد در حال که می‌تواند به راحتی "نه" بگوید و از تسنع که "ها"ی با خودش سیل وار آورده است فرار کند و واقعیت که نیست را واقعیت کند تا حقیقتی در کار باشد و حق ندهد منتقد را که تسنع تازه کند و تبر دسته شود.
اما بدون حساسیت شاعر ولو میکند که رقم بزند ناماندگاری و دفن را که تولد ندارد و حتا نگزارد روزی از در شانس باز شود و باز خوانی.
شاید بگویید در مو در خمیرم اما آنچه هست است و نمیشود هست که هست را نیست گفت.
ما در جهانی هستیم که اگر میخواهیم در درو مان بچرخند باید خود بچرخیم و گرنه خلاس...
چیزی که باید می‌گفتم یادم رفت دراین ستر مابیشتر روبه رو بایک جمله هستیم که سرف جمله که هیچ وجود بیرونی ندارد و ته اش را هم می‌توانیم به راحتی ببینیم. اما در آخر جمله شاعر خواسته یک اندازه بگرد تا بگردیم را بی اندازد که آن هم درست از آب در نیامده "...از تنم بیرون نکشیده ام" تا " نکشیده اند" راهی نیست که بشود زجر داد مخاتب را تا بکری در کار باشد جز در زهن منتقد یا همان خواننده تسنع زادن ...
"هالو بغل پدر سگت"
بغلت میکنم با چشم های فرعی ات"
این‌جا ما با شاعر که راه را در عاتفه کج میکند و مخاطب را ازاین راه بلک میل می‌خواهد بکند که میکند. و عاتفه بارانک روی مخاطب است وقتی می‌خواند دست بر نمی‌دارد تا سابت که تسنع در میان نیست فکر می‌کنم این‌جا را جا می افتد با "چشم های فرعی" ولی ستر هفتم را تجرید می‌ریزد که باز دوباره مرکز را در چند راهی قرار دهد تا خواننده فرار کند و هی بدود و بگزرد.
و این کار را شاعر تاجایی به خاتر اینکه دستش به کلی لو نشود می‌کند اما تجرید تا چند بعدی فرق میکند. به نزرم شاعر می‌خواهد شاعر می‌خواهد چند بعدی بودن را تازه کند. و نمی‌شود که نمی‌شود، چون این نمی‌شود نمی‌شودی است که از اول تا حالای شعر می‌دود و باید نشود را خود به خود رو می‌کند که نمی‌شود و نمی‌شود دارد زیر با توم های که زدیم ....
"میکنمت عاشقت هم نمیشوم"
جمله که شاعر دوباره در سدد آن الفت دیرینه با مخاتب می افتد و هی فشار می‌دهد روی عاتفه اش و دو بعدی می‌ریزد در زهن که تقریبن درست از آب درمی‌آید و شاعرانه تر می‌شود درحال که سادیست است و ارتبات قایم میکند
حد اقل خودم را می‌توانم "دل‌جم" باشم که دراین‌جا هستم. و دیگری را نیز از ناحیه که تساحب باشد چون ما چیز ها برای بدست آوردن هرکاری می‌کنیم حتا معامله و آنچه بدست مان نیاید میپاشانیم از میان می‌رانیم چون از مانیست از دیگری نباشد را داریم و هی با خود مان می‌بریم تا هستیم است ولی در ستر نهم ما تکرار را که "سرم گیچ میرود" باشد طرفیم و این تکرار خودش را لو میدهد. که دوباره ام و این ناتوانی شاعر است. اما پرده وقتی می اندازد" روی این نا توانی " که تناقض میان این دو گیج میرود را متبلور میکند.
با "عشق بازی دیگری" و خود "دیگری" چند بعدی می‌شود تا مخاتب در همان قاپش فکر میکند بریزد درمتن و خیلی جالب این نا توان را به توان که آمار میدهد ازینگونه نبودش تبدیل میکند و مخاتب را نمی‌گزاردمکس کند. و ببیند چه جریان دارد اما وقتی "هالو پرید ول" دوباره می رسد خراب میکند فزای که تحویل داده در نا خودآگاه مخاب را، با این اشاره چند بعدی را آب میکند، درزمین می‌زند و نمی‌گزارد که باشدی باشد و شودی درمیان این همه، شود تا نمی‌شود ها زیر ساتور های شود بریزد و شاعر ابهت بیرون زند و شعر را جهت دهد در متعالیت که استاتیک من نشانه دارد، شاید دیگری اینگونه نباشد که درمن است. و برایم مهم هم نیست که باشد در حال که نیست یا است
" که از لیسیدن بستنی بر مبل دهانم ولو کردم"
این‌جا ما مواجع با چند گونگی شعر میشویم و مخاتب را با جازبه‌ی که دارد ول نمیکند و همان تازه میشود که پدرم میگفت: " دور نرو که گرگ میخوردت نزدیکم نیا که بدم می آیی".
با این دو داده که میدهد:
الف: فقر، که آب از دهان بیاید وقتی ما چیزی ببنیم و یا به قول مستعار آب دهن شویم.
ب: ریختن لب‌ی ساخته بر لب مان در حال که مبل جا به جا شود.
ما را شگفت زده میکند و می‌پراند آنچه از اول تا حالا خواندیم الی "درین وزعیت های دراماتیک " که "ها"ی با زهم همان خرک است و همان شتر .
و در واقع این تشریح زیادی نمی‌گزارد جان به لب شویم و برای چندمین بار بخوانیم‌ش و هربار حافظ گونگی بر رخ مان بکشد.
نمی‌گزارد شعر این‌جا توقف کند درحال که مخاتب ادامه می‌خواهد ازاین آشنایی زدایی سود ببرد. تا باشد همان‌که باید را باید شود.
و ماتیک جناسی که کلاسیک ریزیی فرم را برما نمایان میکند. و هی ما را وادار میکند بگوییم: از جناس بازی بهترست هم جنس بازی یا بس یار بسیار شد...
و لی ادامه که " میزنم هالو میشوم" باشد جنسیت شاعر را بر ملا می‌کند و خیلی خوب هم جا می افتد . اما وقتی ستر سیزدهم را میخوانیم هر چند شاعر رگ عاتفی‌ی مخاطب را می‌کشد و فشار میدهد و گره میزند کاری به کاری نمی‌تواند ببندد و مسل این می‌ماند که ما قهر باشیم باکسی و جدی حرف بزنیم. و لی ما را خنده بگیرد و بخندیم، در ستر بعدی" هو هو نترس کوچولو" باز هم بر این خنده می افزاید و منی خواننده را وادار می‌سازد که فکر کنم. وقتی برای خودش خود مهم نیست من چی سگی ام ؟
و این‌جاست که تشریح کار خودش را می‌کند و ناماندگاری متن را جلو می‌کشد نمی‌دانم این‌جا باید چه گفت اما خیلی دلم می‌خواهد بگویم خود کرده را نه درد است نه درمان.
" من از کیف های بسیاری بریده ام جیبم را"
بسیاری ایهامی ایجاد میکند که شعر دوباره یک اندازه جان میگیرد و این جان گرفتن ها نمی‌ماند که بماند، امادر کل ما را به چند بعدی بودن شعر میرساند و جبرن ما را دوباره برویم در اول شعر تازه می‌کند و همان که بوده را که خلق شده بود و این زهن بازی خیلی دوست دارمی است. با این‌که هست و اینجا حد اقل برای لحظه می‌مانیم که بمانیم را خط بکشیم و در بود همین هست بریزیم که هست وادامه دهد هرچند عینی میشود با" من از چشمم شماره کش نرفته ام " الی از "فیس آباد حرامزاده که با بستی لای مبل می لیسیدم" و دامه میدهد " تمام هلو پریدن ول ها را در همین صفحه تزریق میکنم" درحال که تزریق آن‌چنان کار که باید کاری می‌کرد را نمی‌کند و همان تسنع است.
الی ستر آخر که دوباره تازه میکند همان پایان اولی را انتقال میدهد، جا عوز می‌کند در آخر و خوب پایان می‌دهد با "مرگ درمخ رسیده است نه در دهان" اما اما دارد این " نه در دهان" اینجا هم باید کاری میشد تا تبق معمول را می‌فراریدیم و شاعر و شعر که مثلن اگر میشد." مرگ درمخ می‌پیچد دهان ول شده درخودش" خیلی خوب می افتاد شاید، ولی با این هم خوب است درحال که لو میرود در یکم بار و برای بار دوم نمی‌رسد فکر می‌کنم ازین شاخ به شاخ رفتن های محتوایی و آهنگی فرم باشدکه مرا اِرزا نکرد و زبان همان که می پیچیم در محتوا و میگردانیم تا بگردانیم را که بتوانیم را توان دهیم تا شود انفsسال.

[ سه شنبه بیست و هفتم دی 1390 ] [ 21:54 ] [ سیداسرار مقتدر ]
لعنت بر تفاوتی که نیست...
همسایه ها
ما از نگاه های مکرر تان بر ریخت مهاجر مان می شرمیدیم
و از خنده ی بلند کودک مان در پارک های تان می ترسیدیم
تقسیر از ما بود که در میدان جنگ های تان سکنا گزیدیم
تقسیر از ما بود که در کشور های دیگر و تنها زیرزربه های باتوم هم وتن بودیم
وقتی برای برگشتن کشور امنی نیست باید استقبال کرد از هرچه به سرت میزنند
با آن هم سزاوار زیستنی مسل همه ی آدمها و مسل شما از پیکر های خون آلود می ترسیم
گاهی فکر کرده اید از جاده ها به مکتب می روند کودکان
وزنان اندک خوش بخت نیز برای تهیه‌ی سبحانه‌ی مردان عسبانی
گاهی آیا در خیابان هجوم ترکش ها را به گروهی از کودکان دیده اید؟
نه کودکان شما سالم به خانه بر می گردند
و انفجار هنوز خون هیچ یک را نپاشیده است به دیوار های شهر تان
ماین های را که می فرستید منفجر نمی شوند پرچم های تان را می رویانند از خاک
و خون جاری‌ی انتحاری ها در کابل از سرچشمه های شان می نالند
تنها خون ماست که از هیچ کس چیزی نمی گوید
زیر چرخ ماشین های اعزای کابینه بی سدا جریان دارد
و در راهِ کاخِ ریلستِ جمهوری زیر آفتاب سوزان می خشکد
...
نمی‌دانم یا من یا اینها - نمی‌دانیم بگزریم ...
من در نخست میخواهم تیوری‌ در در درآید و سپس ما برویم سراغ چیستی‌ی این شعر که مهرداد زحمت کشیده تا برویاند از خودش مسل بیرق های که نمی‌دانم دست چندمی است وبکشد درونش را در حالی که نمی‌خواهد
خب حالا با دو چرخش در متن می‌خواهم نتیجه در کاغز بریزد
گفتار
مقاومت
من فکر می‌کنم در افغانستان ما ها قسدن اشتباه می‌کنیم در مولفه بازی ها مسلن مهرداد:نسر و شعر گفتار را اشتباه می‌گیرد با خوانش آسار اندک از جهان و خسوسن ایران
ما در شعر گفتار مانفیست‌ی داریم که مینویسند "کلمات باید از ساده‌گی ها برون شوند در مکتبی که شاعر خود در زهن دارد بپروراند بارور کند و بلوغ را بدمد در تن واژه ها و ...
تا باشد کلمات ساده بنمایانند اما باری که حمل میکنند سنگین باشد و آشنایی‌زدایی کند درمخاتب.
اما در این شعر ما خیلی کم ور می‌خوریم با این عتف ها و رابته ها چرا ؟
من فکر میکنم دلیل همان که چند سال میشود در من پخته شده است،است و اتمینان دارم...
واژه مود کردن های بی مانیفست یا من در آوردی ها... بگزریم
مقاومت در این‌جا فقت همان که در گفتار گفتیم را باید سدق دهیم که نیست آنچه می چرخانید و می دورانید ....
بگزریم
تیوری اندکی سابت شد حالا ما نقدی که میخواهیم بکنیم از جمله‌ی 17نقد یا چیزی بیشتر و کم تر نقد تحریری است در این کارگاه متری که داریم هرچند بزرگ تر از قد شعر است اما مجبوریم چون از میان- کمترین قد را دارد ...
خب... نقد تحریری را باید در اول بدانیم که چه است ...؟ این نوع نقد کنش در برابر اسر از نوع پارچه سازی وپارچه گردی است که بتواند زعف ها را در بند ها بیابد و در کلیت شعر بحس کند و آن گونه که باشد خوب تر بفهماند و بیشتر خر فهم کند .

ما از نگاه های مکرر تان بر ریخت مهاجر مان می شرمیدیم
و از خنده ی بلند کودک مان در پارک های تان می ترسیدیم
تقسیر از ما بود که در میدان جنگ های تان سکنا گزیدیم
در ستر اول شاعر دستش لو است یعنی دارد گزارش می دهد که ما از نگاه های مکرر تان بر ریخت مهاجر مان می شرمیدیم من فکر میکنم گول اول را زندگی در بدخشان شاعر و از روز دور بودن شاعر یا بیشتر دریافت های دور دست شاعر حمل میکند و می بُرد او را از آنجایی که شعر برایش این چنین تعریف شده " آنچه هست را باید کنار گزاشت و در دست رس نیست ها را باید دوید و قاپید.
اما روزگار به این جا میکشد که تکیه کلام عوام جا گزین شود "ببر ریخت ی تو ، گم کن ریخت ی تو ،لعنت به این ریخت کسیف و...." حالا شعری که کوچه را حمل میکند هست و نزدیکی هایش با فلکولور
اما دغدغه‌ی مهرداد از این‌جا ها نیست که این گونه بپروراند...
در بند دوم نیز ما با گزارش و یا عینی‌تر روزنامه ی که هر سبح در اتاق مان می افتد ور می خوریم و تاکید میکند بر نسر بودن این شعر و مارا می‌برد تا نمی‌دانم آن کجایی که هیچ جز این که از خواندن پیشیمان باشیم را بر ما بتابد و هی مارا در خود مان بجنگاند چون روز نامه ارزان ترین چیزی است در افغانستان که داریم و می آورند هرچه بخواهی تا باشد چپس و ترکاری‌ی مان را پیچ دهیم که شود همبرگر و بفروشیم قیمت که به تخم خود مایه‌ی خریده باشیم و ...
اما در ستر سوم شاعر یک اندازه می‌خواهد خودش را سرزنش کند که نمی‌داند به کجا میرود و می‌کوشد پرده داری کند با زهن اندک فعال و بازی کند با مخاتب
اما من می‌گویم آیا همین گونه باید مخاتب به دست آورد وخر ساخت ؟ آیا راه که می‌رویم به ترکستان نیست؟ عزیز! مخاتب مان حالا از نیما،شاملو،اخوان و - های دیگر حرف می زند
نه ما داریم خود مان را گول می زنیم اما نمی‌دانم به مقدساتم قسم ما چی را میخواهیم سابت کنیم با این متن های سر و پا شکسته که چه بشود ؟
بگزریم...
حقیقت امر اینجا شاعر خودش را یک اندازه معاسر تر و آـوانگارد تر می نمایاند و سیر تبیعی‌ جمله راهی را می‌رود که از سانتیمانتالسم مینویسد و متبلور میکند خودش را.
با آنکه فکرمی‌کنم جان دارد و میگوید منم .
دست تکان می‌دهد بر گور گم‌نامی که نمی‌دانم کجای من است ولی است

تقسیر از ما بود که در کشور های دیگر و تنها زیرزربه های باتوم هم وتن بودیم
وقتی برای برگشتن کشور امنی نیست باید استقبال کرد از هرچه به سرت میزنند
با آن هم سزاوار زیستنی مسل همه ی آدمها و مسل شما از پیکر های خون آلود می ترسیم

چیزی که دوباره مخاتب را می پراند از شاخ همین تقسیر است ولی من بیشتر فکر می‌کنم تکرار سنعتی است که مهرداد پشت آن پنهان شده اما در این جا جا نمی افتد و بیشتر تکیه بر ناتوانی شاعر دارد که درمانده باشد به قولی...
بگزریم
در ستر چهارم " تکرار برای هرمنوتیک بین خود مان" شاعر می‌خواهد بگوید که هر چه کردیم ما خود مان کردیم و تکرار کند این زرب المسل را که خود کرده را نه درد است و نه درمان اما من فکر میکنم ایجاز در این زرب المسل بیشتر است تا در ستر مهرداد و تکرار نویسی آفت شعر است جز این‌که ما خوب تر بیان کنیم از بودِ هست و خوب تر بچرخانیم این زبانی که داریم را ... واین ستر خیلی مرا دگر گون کرد چون من نمی‌دانم ما برای شعر اسلن چه جایگاه دادیم تا بماند و چه فرق گزاشتیم بین من و او که نیست مسل من و نمی‌کشد یدک همچون که من می کشد؟
نمی‌دانم از کجا ها که باید بنالم و نمی‌دانم چگونه بنالم چون زعف شعر باعس میشود مخاتب یا همان منتقد پایین‌تر بریزد و هی ور برود در دمِ دست های که نمی‌خواهد...
در ستر پنجم نیز ما با گزارشی رو در رو استیم که کلیشه دارد آغاز جمله خیلی برایم آشنا است پرانتز: ما با چیز های آشنا می‌شویم که خوب خوانده باشیم
به این معنا که مزه زده باشد برای مان ولی گاهی تکرار در همه‌ی شاعر ها و یا سبک ها مارا آشنا میکند و قرار دادی است برای مان که کلیشه نام گزاشتیم اما من مانده ام که آقای مهرداد با این همه داد و فریاد های که هرجا و هرجا سر میدهد و نهی‌ رفتن بر چاپ پای دیگری میکند چرا میرود بر این کلیشه ها ؟
ولی من اگر موفق شده باشم میدانم ...
مهرداد برای این‌که معتقد است شعر را باید یاد گرفت وگفت ... از نوع خیلی ستحی آن که نمی‌دانم چرا نمی فکرد که این گونه نمیشود یاداشت های قدیمی را پس پا زد می‌زند در حالی که من سنت شکنی استم که خیلی ها را به داد آورده ام و خیلی نهلسیت ام نمی‌توانم همچون حکم سادر کنم که میکند ... و هی می‌نگارد که این گونه است من فکر کنم باید "باخبر اوووووو"سردهم که مهرداد به خود آید.
عزیز! من با تو موافقم تا این‌جا که نیستی در کار نباشد ولی وقتی پای نیست می آید باید شانه خالی کنم چون این ره که تو میروی... من فکر میکنم رفیق باید بروی و در رابته به "بالزات" کهنه‌ی که چند سال پیش گردان کرده ام سرچ کنی وعاقلانه رد کنی شبیه این شاید "من تا در همان زاد که گریستم قاپیدنِ در کار نبود این نبودم که استم...."
چون وقت کافی ندارم باید خود بروی سراغش وگرنه این جا دو تای روشن میکردیم قزیه را قندم...
با آن هم سزاوار زیستنی مسل همه ی آدمها
در ستر ششم هم همچنان مهرداد میخواهد گزارشش را ادامه دهد ولی اندکی شاعرانه‌گی هنگامی متبلور میشود که از آدمها می‌گزریم ولی این شاعرانه گی هم معتقد به نوع سانتیمانتالی است که مهرداد را میبرد سمت خودش و از عرسه پرتی برادر را رو نما می کند
و مسل شما از پیکر های خون آلود می ترسیم
اما مسل شما... جمله‌ی که ما هر روز سرمیخوریم با هاش هرچند عاتفه بارانک دارد اما من فکر میکنم شعر تنها عاتفه نیست که این گونه باشدو نمی‌دانم برای چندمین بار بیفتم و هی داد بزنم این ره که تو میروی به ....است
بگزریم
گاهی فکر کرده اید از جاده ها به مکتب می روند کودکان
وزنان اندک خوش بخت نیز برای تهیه‌ی سبحانه‌ی مردان عسبانی
گاهی آیا در خیابان هجوم ترکش ها را به گروهی از کودکان دیده اید؟
نه کودکان شما سالم به خانه بر می گردند
در ستر هفتم ما بر می‌خوریم خیلی مجبورم بگویم با گَهِ که مهرداد با ریتم عوز کردن که از گندش تمام این متن مینالد و خیلی مرا عسابانی میکند که عسبانی ام را کُتک بزنم و هی بگویم بس کن رفیق تمام ادبیات را مردار کردی گاییدی و هیچ نماندی که باشد خبر می‌دهد
عزیزم ما ترا میگزاریم به این جمله ها که بنویسی ولی اینجا فزای دیالوگ نیست که تو میرانی نمی‌دانم کجای این جمله ترا جزب کرده که این گونه می آری عزیز بس کن خیلی گندیدیم باور کن ترک تنها راه است که باید بروی ....
آه
-در ستر هفتم شاعر یک اندازه به خود آمده و اندک درست مینویسد ولی من فکر میکنم چاپ پای تسادف را خیلی می‌توان یافت در این شعر این جا هم تسادف کارا میشود و میشود این... وزنان اندک خوش بخت نیز برای تهیه‌ی سبحانه‌ی مردان عسبانی"این جمله مرا یک اندازه ارزا کرد تا باشد اندکی بگزرم
در حالی که نمیشود گفت درخشان است ولی خوب را میتوان آویزان کرد برگردنش.
در ستر هشتم نیز شاعر همان ساده گی های اول را تکرار میکند که کرده بود می نویسد گاهی...باز هم همان خرک و همان درک است من فکر میکنم ... سگ به دریای هفت گانه بشوی – چون بیاری هنوز خر باشد ...پوزش میخواهم آقای سنایی
در ستر نهم ما مواجه به یک بر خورد معاسرتر میشویم اما این بر خورد خیلی به بلوغ نرسیده می نمایاند و خودش را زود لو می دهد و مخاتب را آنقدر مزه نمی دهد که می‌خواهد
می‌خواهم بین پرانتز ازافه کنم ما انسان ها از میشن هاییم وشعر باید میشن شود تا بتواند خودش را تزریق کند و در کرسی نشاند حرفش را تا باشد به مانده‌گاری خود مُهر زند و بتواند نسل ها را در تمامیت که شاید مسل ... و یاهرالاغ دیگر باشد بریزد و خود در آنها حل شود و بماند وهمین مانده‌گاری را گاز بگیرد...
ولی در ستر دهم دوباره بر می چیند و تکرار میکند اما این جمله شاعرانه تر می نمایاند و خودش را متبلور میکند از تمام ستر ها با این که برای بار دوم چیزی برای دادن ندارد اما بیشتر تاکید بر سابت بودن می کند و با نه گفتن مخاتب را وادار می سازد که توجه داشته باشد به بودش اما باز هم همان رشته عاتفه‌ی سانتیمانتال را می کشد که در بالا ها کشیده بود
اما فشار یک اندازه بیشتر است که این گونه است

و انفجار هنوز خون هیچ یک را نپاشیده است به دیوار های شهر تان
ماین های را که می فرستید منفجر نمی شوند پرچم های تان را می رویاند از خاک
و خون جاری‌ انتحاری ها در کابل از سرچشمه های شان می نالند
تنها خون ماست که از هیچ کس چیزی نمی گوید
زیر چرخ ماشین های اعزای کابینه بی سدا جریان دارد
و در راهِ کاخِ ریلستِ جمهوری زیر آفتاب سوزان می خشکد
...
وقتی دوباره قلم بر کاغز می گزارد و ادامه میدهد مسل همان است که برای کسی لقمه بدهی و این لقمه را با آنکه می‌دهی بجوی ...باور کنید خیلی جفا است در برابر شعر و شعریت ...
در ستر یازدهم ما متوجه میشویم که شاعر دارد شعریت را یک اندازه ترویج میکند و مخاتب را در خود می برد از ستحی گویی ها فرار میکند و میرود تا پشت میله های شعر مقاومت و پالتکس و سرمی کشد از این ستر در این شعر وخوب می نمایاند در خودش با پرچم های تان را می رویاند از خاک ولی باز هم در ستر دوازدهم با ادامه دادن تمام می‌کند این همه زحمت اش را و دوباره به قولی خود خودش را فلان می‌کند.
و در سترسیزدهم ورمی‌خوریم با گزارشی که در اول تکرار شده بود و روزنامه پایان نمی گیرد و می نویسد و ادامه می دهد و ادامه میدهد الا ستر آخر که ما را مواجه کند با مشکلی خیلی پیش پا افتاده
شما خود تان قزاوت کنید که اسالت نویسنده‌گی که نا خود آگاه مراعت میشود و آن تکرار بی‌جای واج و واژه های از یک جنس است- را متبلور میکند و این کاملن زعف است که من میخواهم شدیدن دیگر ننویسم چون خیلی این آخرین ستر حالم را بهم زد ، خیلی دگرنه دیگر گونم کرد و فکر می‌کنم این آخرین شعر از مهرداد بود که خواندم و شَکم را به شاعر نبودنش ازافه کرد نه دگر اسلن شاعر نمی‌دانم اش نمی‌دانم چرا باید می‌نوشتم و وقت تلف می کردم اما حالا بادی زده را نمی خواهم چهار زانو بنیشینم ولی این‌قدرشد که دیگر ننویسم برای این گونه ها

[ سه شنبه بیست و هفتم دی 1390 ] [ 21:38 ] [ سیداسرار مقتدر ]
http://www.didgah.de/Didgah-Adabi-2011/4-2011/pages/Hamid-bename-4didgah.html


دوستان ورجاوند این آدرس را کاپی گرفته نیو تب بگویید و در آنجا


که آدرس مینویسید پیست کنید مرا حتمن در می یابید...


در بخش لنک


ها هم حتمن هستم چون نام کتاب ها هک شده اند و آنجا با یک


کلیک می توانید دریافت کنید (شعر ها هم صوتی و هم نوشتاری و یا


سافت شان موجود است )

[ شنبه یازدهم تیر 1390 ] [ 1:37 ] [ سیداسرار مقتدر ]
چقدر قشنگ اند میشنوی ریرا به خدا پروانه ها پیش از آنکه پیر شوند میمیرند...

سيد علي صالحي       

کوچه باغیست که از خواب خدا سبز تر است...

سهراب سپهري

 

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد...

احمد شاملو

...

نی ...نه ...اه اه اه ه ه ه ه....اووه اووه....

مادرم آب پرته گريه، مرد صوت اش

پای و دستم که خیلی آزاد است میدود-

-هر ... و سدی نیست من کجا است این همه-

- بی... قید در شکم ؟ این شکم كه دنیا نيست

مل ملی دور دور من می گشت،و معلق ...

افت در لای نفس های که مادرم بود

....

نی... صدای که دري گوشم خرد

کرد... نه...نه...نمی شناسم من...

گریه در جیغ حل،و منفجر است...

من خودم را به خودم میخواهم ...

هیچ کس دست نکن را نکشید...

الله و اکبر...

صوت تلقین مضحکی تابید

من چه کار کرده ام !

...

فقط از تکیه گاه داشتن و معبد شدن متنفرم ...

و میخواهم ساحت ذهنی ام را خودم رقم بزنم...

الله اکبر...

نه...نه...

الله اکبر ...

مرا نمی شنوند ...

                   الله اکبر...

          الله اکبر ...الله اکبر...  

          اشهد ان لا الله الله........ 

[ سه شنبه سوم اسفند 1389 ] [ 9:48 ] [ سیداسرار مقتدر ]
 

سی با بیست در زندان تمام شد.

 

 

از سی 11 یش: یک شنبه

 

 

ساعت نه مرا عبور نمود

 

"انفصال"از درون خواب شدم

 

چشم با نور صبح می جنگید

 

"کوسموپولی تانیسم"می گردم

 

در ورق های تنگ تنهایی

 

یاد دیوه کشید دستم را

 

سمت نیفه ، وچید کاشته اش

 

ساعت ده مرا دوباره گریست

...

 

حامد سلام حلق مرا آه فتح کرد

 

در چشم های من کف پاهای یاد تو

 

هر گوشه چشمه،چشمه قدم زد ظهور کرد

 

گریه "لیودلیب"دگر گریه می کند

 

نبضم به فرم "کوبلیا"گیچ می رود

 

"اوتارکی"به ریشه ی مان خیمه بسته است

 

نستوهه با تمام تنش هق،هق از تو داشت

 

هی خاک و خاک خوردن و قتل گرسنه گی

 

خمیازه با ورم شده ی بغض می پرد

 

"فیگور" خاطرات تو هر دنج می جود

 

با فکر نان و دغدغه ی نان مساوی نان

 

در چرت های شام و سحر پرت می شوم

 

نستوهه روز شش کرت از گریه می شود

 

با کنجلک شدن به بغل روح خسته را

 

می شپلدو ورق ، ورقم آب می کند

 

حامد "زیوس"ی تو و عشقت مرا هنوز

 

با آنکه "است ، نیست" سرم کودتا شده

...

 

از هر چه آشناست فراتر هدف گرف-

 

تن در حضور بی کس مان رقص می کند

 

با "استتیک"خود به خودی خلق کردن -

 

معبود راز های دل کور نفس خوی

 

این جا فقط خداست نه مذهب نه عرف و دین

...

 

 

کاش این تلاش درد "ریالیسم"حس نمود

...

 

با آن قمار فلسفی ات نبض می زنم

 

در هست و نیست گم شده خنثاست زندگی

 

"آکادمیسم"...غرسس در برد چشم را

 

دست که مرگ را به بغل حمل می نمود

 

کاغذ گرفت ، با لگدش خواند ران من

 

گفتم که نامه ایست مکن پاره اش بده

 

نستوهه در به در به تنم گریه می کند 

 

قنداغ های کور مرا خواند و قوه شد

 

تولید یک "انرژی" و صوت "ابستره" است

 

با دست های مرگ پرش یقه ام گرفت

 

اختار می کشم دهنش تف نمود عه...

 

در ساعتی که ذهن بغرنج حضور داشت

 

نستوهه ، دیوه ، من به تن گریه خیمه زد

 

...

 

سرباز گفت:خواب نرفتی هنوز تو؟

 

 

از سی 12 یش: دو شنبه

 

ساعت ده است ثانیه بر دوش خسته گی

 

نا حق شلوغ گریه مرا خیس می کند

 

شوریست نا شناس تمامم به دلهره

...

 

صادق هدایت است همان جمله یی که در-

 

زندگی زخم های بیشماری است که مثل خوره روح را آهسته

در انزوا می خورد و می تراشد...

 

تکرار می شود،و تنم قلبه ، قلبه است

 

در قات کلک های عبوس که باد ها

 

رزمیده اند ... فتح من و گریه می شود

 

ساعت به جنگ ثانیه ها یازده صبح-

 

را می کند زنا و شب شنبه رسم است

 

با "رحم کن"زنی که فقط دیوه بود ریخت-

 

در جیغ ها "مزب زبی"ی گنگ و در "په چال"

 

دستان کور مال شده عسکری دو گوش

 

سر می زند به هر طرف و خون فواره ایست

 

دیوه درون بغض ،و چشمم ظهور کرد

...

 

خون ها به عاشقانه ترین وجه بدرقه است

 

در گریه غرق شد تنم و ریخت بر زمین

 

 

 

از سی 13 یش:سه شنبه

 

باد با چوریی که خواب مرا

 

باز کرده ... و باز نیست شده

 

دلک دست ها دویده به چشم

 

تا که در پرده را سپید کند

...

 

دیوه تو؟ در بغل فرود آمد

 

هق ،هق اش بغض تازه ی زایید

 

هی تو این جا چگونه سبز شدی؟

 

دخترت را به کی ؟ کجا؟چه شده؟

 

گریه ها غسل کرد دیوه و من

 

حامدم...گریه ات فرو بنشان

 

شانه های تو است قوت قلب

...

 

چشم هایم که تخته ی سینه-

 

اش نمودند خیس سُق،سُق بی-

 

نی که فرخانه ها به اکسیژن

 

داد – بلغم عقب نشینی کرد

 

پرده های صدا به خش،خش بود

 

حُخ-دخترم؟ سالم است در خانه

 

دست خاله نصیبه و سرباز

 

کرد مارا جدا چو قلب از انـ-

 

سان دمی که به مرگ می خندد

...

 

حامدم ...دیوه درد می خاید

 

و تمامن به گریه ریخته بود

 

در بغل حل شدو دمید مرا

 

و نفس های من شمار نمود

 

دیوه با جمجمه اش نا هموار

 

دست من پاورچین ... به سراپای –

 

او قدم با قدم نوازش داد

 

هی تو این جا چگونه سبزت کرد؟

 

نامه ی را ... ، ...ولرزه در من ریخت

 

جلپه می خورد خیلی ساحل بود

 

پای تا دور ، دور زندان غرس-

 

شد زبانم به ناسزا رقصید

 

دست سر را به میله ها کوبید

...

 

چشم سرباز چشم من را خورد

 

دست انداخت چید مویم را

 

گفت :- بار دگر ، و مرگ گذاشت

 

بر شقیقه به صوت می کشمت

 

از سی 14 یش: چهار شنبه

 

 

مژه ها کمپل شب پس می زد

 

دامن خود به روز بالا کرد

 

ساعت هشت صبح سرگردان

 

سینه را دیوه میخ کوب شده

 

قات چرتم"شرانتون"ی که –

 

"مارکی دوساد" را به مرگ آمیخت

 

تا شود یک "فلپ پنیل"زاید

 

مانیا یا جنون نبشته کند

...

 

ریخت در چهره باد مویش را

 

وقتی بر سینه ام نفس می کوفت

 

دست جاروب شد، و قبضه نمود

 

پشت گوشش غرمِ خرمن کرد

 

دیوه با خواب شوم در...آدم-

 

را حس از چند روز پیش سپرد

 

"سورآلیست"ی به چشمم ریخت

 

مثل این که ، که رخت می شوید

 

یا که با عارق گرسنه گی اش

 

در ته گریه غسل می گیرد

 

مثل این که- سه نقطه ...نستوهه...

 

چشم زل زد درون بغض سلول

 

و همان مرد تواضع... می خواند

 

دست سربازقفل را که جوید

 

قفل و در با کلید جنگیدند

 

تنگه داد و درون زندان ریخت

 

باز شد با صدای پولادین

 

دیوه از فندک اش برون تابید

 

ترس از لای او بلنکه نمود...

 

دست عسکر که قبضه ی مویی-

 

را کشید و به چاپ پایش مرد

 

شتنک زد، و پای خون می داد

 

خام بو نشر طبق معمول است

 

از "فریکنس" درد ، وحشت،عجز

...

 

گر ررر...شد و دیوه ریخت در بغلم

 

پیرهن را به دست هایش چید

...

 

چشم سرباز مرگ پر آمد

 

قفل در را که باز کرد کشید-

 

دیوه را از بغل ، و پاشید اش

 

دیوه! اَخ ...هوش ...ضعف...چشمم مرد

 

آه...از جیغ ها "اویزان" شد

...

 

از سی 15 یش:پنجشنبه

 

 

صبح در من فرود آمده است

 

کورمالی نمود دستانم

 

شک "فرت" اش به پای کوبی بود

 

"سیم باند"م به اهتزاز کشید

 

جیغ در من "ابستره" است به رقص

 

ریخت دیوانه گی مرگ پرش

 

"سوتی"ی ناشناس جریان داشت

 

از "اطاعت" به "تعبد" افتاد

 

کاوش دیوه خیلی الزامیست

 

نالش اش گوش من به درد آویخت

 

"اُچ" شدم سمت صدا تابیدم

 

دیوه با خاک هاست بوس و کنار

 

و عرق های سرخ شمع شده

 

ریخته از سرش به گردن او...

 

دیـ...صدایم که اسپ یاغی شد

 

حمله در گوش ، جمجمه لرزاند

 

ارتباطی که خیلی نا مرییست

 

"ریزش" ی پخش شد ، و حس کردم

 

"شیمه"در پای ها کشید مرا

 

دیوه با سینه اش به راه دمید

 

کارد شد ، زخم او، و بغضم گوس-

 

فند مرده که باد گردیده

 

چید از گوشت، پوست را ،ود-

 

وید در چشم و کشت راحتی ام

 

میله ها در وسط هر دوی مان

 

سبز بودند ، دست ها چسپید

 

کارد، با خودکشیست سرگردان

 

مثل من چیر کرد بغض اش را

 

درک در ماست صفر و صفر ریا-

 

ضی- که جمع...مساوی است به صفر

 

قاب ها نبض های مان کاوید

 

ساعت از هشت صبح لو می داد

 

دست ها مان به دهن های تو، من

 

لقمه دادند ، فتح کرد گلو-

 

نان در میری ام ، و حمله به پیش-

 

معده را در خودش به رقص انداخت

 

و عجین و عجین و ... هوش  گریخـ...

 

 

ازسی 16یش:جمعه

 

 

ساعت هشت شام در من ریخت

 

پنجه ها پنجه پر به هم افتاد

 

اشک از وسعت غم اش می گفت

 

"کت من" ی دست من که کرد عبور

 

میله ها را ، و از پس کله

 

جمع کرد و لبم به پیشانی

 

موج زد پاش داد عاطفه ها-

 

ی که از روح من به روح اش خواب-

 

کرد دستم به کومه اش تابید

 

و دل آسا نمود ریخت لبم

 

در لب دیوه خیلی وارخطا

 

هی زبانش به دهن تف می کرد

...

 

عشق در ماست گشت ده شب

 

با همان سارن که هر آدم-

 

را ته ی حادثه ی می پیچد

...

 

 

ما دو تا متهم نفس نفسیم

 

زل زد از لب، لبم ، و دست دوید

 

"چس" بولوزش به ارتفاع اش بود

 

"اُفت" بر صورت غرورش ریخت

 

پاش شد روی سینه ها دندان

 

دست از نیفه اش که می غلتید

 

دیوه با رقص کمر "عُم" می خواند

 

چپ انگشت شهادت به دهن

 

مهر زد کله کشک...، در رقص است

 

خرتمم بی قرار شد که بری-

 

زد به حوض دیوه عق عقده ی

 

مردی اش را ، و دست شد عصبی

 

شورت و شلوار او به پایین زد

...

 

پای ودستم به ناسزا آمد

 

"گول" کردند میله های سلول

 

دیوه از آن طرف هجوم آورد

 

  ریخت در لب لبش زبان می زد

 

36 مرد بود و یک زن روس-

 

پی ، و دستم به قات جسم مسا-

 

فر شدو کوه و دره ، دره ی او-

 

را دوید و لذت اش می قاپید

 

خرتمم زیر ناف راکه نمود

 

فتح ، درلای تونل اش می رفت

 

دیوه با پای ها که قبضه نمود

 

کمرم را ، به خود فرو می برد

 

عه...عه...دیوه های... های... من

 

آتشی را به روی سرعت کوفت

 

اَه... اَه... دیوه آی... آی... من

 

های... های... من و دیوه عه ...عه...

 

اَه...اَه...دیوه های ... های ... من

 

آی...آی... من و دیوه اَه...اَه...

 

عه... عه... دیوه های ... های ... من

 

آی ...آی ... من و دیوه اَه...اَه...

 

عه... عه... دیوه های ... های ... من

 

هر چه دست و دهن و خرتم من

 

لذت از جوو عشق چید... تکاند

 

 

 

از سی 17 یش:شنبه

 

 

کش و قوسم برون کشید از خواب

 

دست می خواست مهر پاش دهد

 

حلقه انداخت دیوه نیست ، و چشم –

 

بر سر و صورت زندان پیچید

 

"مارگریت سیاه" ی صفحه "گل"

 

وهم و هذیانی ام گره می زد

 

سُق ،سُق دیوه ریخت در گوشم

 

تا دو پا داشتم دو پای دگر-

 

قرض کردم ، وسط اش تابیدم

 

بی خبر از صف یک میله سلول

 

"غرس س س" کون و کمرم خورد زمین

 

حامدم ... دیوه زل زده است به پا

 

دست ها در تنه ام اعصایی-

 

شد – کمر لب به لب دیوار است

 

دست از خاک به دست اش که چکید

 

لای انگشت های او را چید

 

دیوه از گریه اش برون می ریخت

 

گفت: حامد! تو تکیه گاه منی

 

 شوهرم ، هست و بود من هستی

 

بی تو این زندگیست بی مفهوم

...

 

اششش...(روزگار"خیلی"غریب یست

نازنین!

مبادا گفته باشی دوستت دارم

دهانت را می بویند...) 

 

 

از سی 18 یش:یک شنبه

 

صبح از پشت شب برون آمد

 

خواب بر خواست و زن- دانی خا-

 

- لی شد و دست به "جا سبزی" رفت

...

 

دیوه با آن طرف میله به چشم –

 

لشکری شد دوید فتح ام کرد

 

ابر ها مان که بابه غرغری

 

شد ، به باران شدیم و باریدیم

 

ما به هم هیل و چای افتادیم

 

غینگس... در برید رابطه را

 

"چار" "ضل"هشت چشم زاییدند

 

رابط دو حضور سربازان

 

قات شد " کاغذی" مماسی را

 

کرد ترسیم و چور مان کردند

 

راه بار دگر به خط، خط پا ...

 

راه می رفت و سوزنک می زد

 

باد با موی های هردوی مان –

 

بچه بازی طبق عادت داشت

...

 

تنگه دادند هر دو تا مان را

 

در صالون ملاقات که قورت-

 

کرد سرباز دهانش می دوخت

 

بغلم پر شد از حضور نسـ-

 

توهه با گریه اش که خیسم کرد

 

دیوه در شانه ی چپم افتاد

 

با زبان گریه "دوست دارم"

 

به سرو سینه ی هر سه مان ریخت

...

 

خب درست است جان بابه ی خود

 

گریه ات را تمام کن حالا...

 

قصه ی پادشاه را بکنم؟

 

سُق بگو ، خیلی خوب ، گریه نکو...

 

آفرین...(بود نبود یک پاد-

 

شاه در روزگار آدم ها

 

روزی از روز ها مقرب او:-

 

گفت:سرورم دهان کوچک و گپ کلان ، من لباسی برای تان آورده ام . که خیلی با حکمت است.

مثلن آدم های مردم آزار، ظالم و مال مردم خور باشند این جامه را نمی بینند. مثلن بچه های که پدر و مادر شان را آزار بدهندو به آنها احترام نکنند هم نمی بینند.فقط آدم های صالح می توانند این لباس را ببینند.

این گپ ها را که شاه شنید گفت: خیلی خوب است، نشان مان بدهید. مقرب با گپی که پیشتر زده بود داشت دست خود را در فضا طوری حرکت می داد که گویا لباسی را نشان می دهد .

و شاه از این که به لاف دانایی گرفتارآمده بود گفت :چه گفت؟

"گفت:اینه ...اینه...ای... لباس اینه...اینه...چقه اینه...خوبیس است"

بلی ...شاه گفت : چه لباس قشنگی است وگفت :من همین حالا  می خواهم این لباس را بپوشم و ببینم که کی در قصر من مال مردم خور، پدر آزار ، مادر آزار ، ظالم و مردم آزار است .

شاه با مقربش برای پوشیدن لباس رفت .و دوباره که آمد لیب لچ بود ولی همه ی وزیر های او بخاطر این که شاه مقام شان را از دست شان نگیرد به،به و چه،چه گفتند...

روزی دیگر شاه قصد کرد تا به شهر برود خلاصه شاه وقتی با گاری اش در شهر چکر می زد همه ی مردم به طرف اش می دیدند و چشم به پایین می دوختند.

بلاخره در یکی از جاده ها پسر بچه ی که تنبان نداشت و در بین خیابان خاک بازی می کرد شاه را دید که لیب لچ است .

گفت:"تو هم شو شاشیت رفته بود...؟")"کرستین آلدرسن و مولانا جلال الدین محمد بلخی"

 

غرسس در و صدای سرباز

 

وقت مان را تمام اعلامید

 

بغل خاله ی نستوهه که پر

 

شد دوباره دوتا به هم مردیم

 

 

 

از سی 19 یش :دو شنبه

 

 

دیوه در لابه لای ذهن افتاد

 

گریه اش خیس کرد خوابم را

 

چشم در عقربه های ساعت

 

نه و هژده دقیقه را "فلش" ی-

 

زد و در کنج یادهایم چید

 

باورم نیست را به جوف تصـ-

 

ور که می ریخت هق،هق دیوه

 

"هست"را روی "نیست"پهن نمود

 

پا به پشتش که حمل می دارد

 

عشق دستم به موی هایش پرت-

 

کرد با یک دهان عاطفه پر-

 

پرنمود از علاشه اش کف را

 

دست بر پشت دست چسپانید

 

لب او بوسه به انگشتم چید

 

آب از چشمه اش به راه افتاد

 

ریخت پشتِ دلکِ شصت راست

 

درد او چشم من که می دوشد

 

اشک در انقلاب پاشید ، ام

 

دیوه در گریه ات چه تابیده؟

 

که ترا بی قرار تر کرده؟

...

 

من به تو خیلی خیانت"هُح هُح"

 

حامدآنروز که بردند مرا

 

هشت افسر به ...نه...نه...دیوه نگو!

 

بی اراده کشید دست سرم

 

را به هر لول شناسا می کرد

 

خُلق اعصاب به هم پاشیده

 

دست و دستم خلاف هم شده است

 

پاره ازهم نمود زندان را

 

پای چپ راست را که پیش انداخت

 

خواب سرباز را گره زده بود

 

حال مشتم به "نزن" گد شده است

 

کرد از دور افسری که پچق-

 

مرگ، در عقل کوفت هشداری

 

"تیر در پشت من که شرکت کرد"

 

ریخت و من در وسط من بودیم

 

آه ...در نقطه نقطه ام پیچیـ-

 

 

از سی 20 یش:سه شنبه

 

 

 

دیوه از من عبور کرد دوید

 

سمت آنجا که چند ساعت پیش

 

رو به دل در بغل تسکره یی

 

درد را گام می زدم بالا

...

 

 

گریه ات را بجو ،و قورتش کن

 

حو...حو...زنده ام ببین پیشت-

 

هستم آواز من نمی شنوی؟

 

در آنجا که دیوه را بلعید

 

"دوته" سرباز هم فرورفتند

 

کرد از من عبور آبی یی

...

 

رفت نزدیک چپرکت پایید

 

چادرش را به سمت پایش برد

 

ریخت با گریه روی سینه ی او

 

ما دوتا آینه ی هم بودیم

 

فرق ما صرف کبودی است

 

که فقط او زیاد تر دارد

 

"قول"دیوه به دست سربازان

 

یاد نستوهه را به ذهن انداخت

 

پای کوبی به صوت گریه نمود

 

حامد من نمرده شعری است-

 

که لب دیوه را به هم می زد

...

 

تن دیوار ها به هم می کوفت

 

سُق ،سُق اش را به روی هم دیگر

 

و سلول که گریه اش پر کرد

 

چند روزی مرا گره زده بود

 

دیوه در سجده ی که می پیچد

...

 

حامد این گفته بود "هر آدم-

 

یک خدا منحصر به خود دارد"

 

پس خدایم بگو به معبودش ...

 

من و نستوهه راه او را فتح

 

می کنیم و به جهان می تابیم

 

ریخت نوری،و دست و پا را بست

 

ضعف در جلد است (...)

[ شنبه نهم بهمن 1389 ] [ 14:33 ] [ سیداسرار مقتدر ]
  برای چند روز خدا حافظ شاید........................؟


شمامیتوانیدبخوانیدشما میتوانید نخوانید ..........

 

اما اگربخوانید ضرر نمی کنید 

 

ازسی 1 یش:- پنج شنبه

 

در باز شد و گریه ی کهنه گریست غینگ

 

قفل و کلید عاشق و معشوق هم دگر

 

از شانه ام گرفت مرا رو به میله ها...

 

ساعت حدود هشت و سی و شش دقیقه است

...

زندان و زندگی عسل مرگ ریده بود

 

مشت به سر لگد به حوالی دیگک اش...

 

افتاد من سرش به زمین خون پیاده شد

...

حالا درست پشت ، و دیوار لب به لب

 

سر عاشق ستاره شمار است پای سرو

 

چشمش شبیه دختر " جز باز" کوچه بود...

 

دیوار های پوپنکی گریه، خنده داشت

 

جولا شعاع زاویه ها رسم کرده بود

 

سقف از رطوبت شب و پاییز می گریست

 

لامپِ میان این همه ... رومال گریه بود

 

من در وجود من قلم و کاغذیست آه

 

ذهنم نوشت چرت دگر گریه، گریه کرد

 

من زنده ام و زندگی ام زنده مرگ پُر

 

ساعت حدود سه و سی و نُه دقیقه است

 

شاید هجا ، هجای مرا عکس گرم خورد

 

اِی سایه ام به رقص به تک تاک ساعت است

 

بر خواستم قدم، و تمامم گریست و-

 

پای چپم که قهر شدو پیش می دوید

 

پای دگر شبیه دو سه سالگی من

 

از دامن گلابی مادر گرفته بود

 

دیوار و میله ها به چپ و راست می پرید

 

در من عبور مرگ چو ماشین و سوزنیست

 

هی می دود به هر طرفم بخیه می زند

 

من مثل آن درخت که توفان بریده است

 

با سایه اش بغل به بغل خیس می شود

...

عالی جناب " مرگ محمد " رسیده بود

 

آمد نشست پای من و" آللو" سرود

 

پفی نمود روی کف دست راست خود

 

یک آدمک شبیه خودش رسم کرده بود

 

دستش نشیب کرد، و افتاد توی سر

 

چرت مچاله گون مرا پاره ، پاره کرد

 

دستم گرفت برد ، ودر موترش نشست

...

ضبطش بلند است ، و داریم می رویم

 

دستش جلو کشیدو" سویچ بولت " باز کرد



 

بوتل میان جوف دهن شاشه می نمود

 

عهی کشید قفل لب و بوتلش شکست

...

آقا بگیر بنوش دو روز است زندگی

 

دستم گرفت بوتل زهر سپید را

 

آب دهان او دهنم غرق می نمود

...

حالا درست من وسط تخت خواب است

 

دستان مخملی به سرم رقص می کند

 

چشمم که باز شد لب دیوه سلام کرد

 

دیوه تویی؟! فشرد دو دستم به سینه ام

 

لب های بوسه پُر به سرا پای مان دوید

 

چشمم دوباره جَلق زدو ریخت بغض ها

...

ساعت حدود" چار" و سی و سه صبح بود

 

برخواست رفت" ویلم " ضبطش بلند کرد

 

اکنون درست در وسط خانه رقص ، رقص

 

رانم به ران و دل به دل و سینه ، سینه ایم

 

دستان خود به گردن من پیچ داده بود

 

من بود ، دیوه بود ، وعه...عه... بی زبان

 

چاقوی من هدف به هدف در هدف نشست

 

عا... گریه کرد ، مرد ، و من هم شبیه او

 

خوابم شکست آله به شلوار ریده بود

 

رقصی که چشم و دست نمودند من نشست

 

سر باز پشت میله صدا زد بگیر بخواب!!!

 

 

 

از سی 2 یش:- جمعه

 

ماه را دست کسی از یخن شب دزدید

 

روشنایی بچه شب را " آللو" خوابانید

 

صبح پیداست ... و سرباز دگر چشم به رقص

 

هَی هَی جمع دگر صحن به صحنم پالید

 

ساعت از هفت و چهل داشت به بالا می رفت

 

یادم آمد که لب دیوه سلامم می کرد


جفت دیشب به تهِ خاطره ها بر گشتیم

...

مادرم پیرهن سبز که در تن دارد

 

غوریی در بغل و دست شبیه مرغی

 

کشکلک داشت برنجی ، وهوا ابری بود

 

بابه ام غرق نماز است خدا می کاود

 

خواهرم چپتر الجبر به دستش می خواند

 

سینه ام لب به لب دوشک اسفنجی بود

 

صورتم بالش پَر مثل زنی می بوسید

 

حلقه ی در که دگر باره به گریان شده بود

 

مادرم رفت... و آمد بغل گوش من

 

گفت : دیوه است برو ... خنده به لب مستعجر

 

چشم هایم به رکودی که صعودش گم نیست

 

خواهرم با پدرم زیر لبی خندیدند

 

آسمان جیغ زدو دیوه بغل کرد مرا

...

دست با زلف که در صورت او می رقصد

 

بغل انداخت ، وبر روی دلش می خوابید

 

با کمی مکث که سر از سر سینه بر داشت

 

هی ...دویدو قدمش لای درختان گم شد

...

دیوه اشکیست که از حنجره ام می غلتد

 

بغض در راه گلو نسل خباثت پاشید

 

آه، جای نفسم در بدنم می پیچید

 

میدود در وسط سینه ی من اسپ سمند

 

آتشی  از دهنم می پردو می میرد

...

سله ی دست کسی پشت سگم آرامید

 

دیوه تو...! لب به لبم سخت زبان بازی بود

...

چرخ بالی که در اندیشه ی " حولیی " مان

 

غرس در خاک شدو بوته گلی آتش زاد

...

گریه ها مست ، و مدهوش مرا می زایند

 

چشم هایم پدر سوخته را می سوزد

 

پای ، سر ، تنه ی شان تیت و پرک مردندو

 

مادرم جمجمه اش پاره نه، نه ترکیده

 

خواهرم آنطرف خون خودش افتاده

 

خون هاشان که به هم ریخته حل در هم آه

 

عکس رقاصه ی دل پوستر دیواریست

 

مرگ بر مرگ پدر مادر من می گرید

 

مادرم... مادرکم... خواهرمن... بابا جان

...

چشم رقاصه ی من رقص کنان در زندان

 

ساعت از هشت و سی و سه عصر رد می شد

...

خواب ها خواب نمودندو مرا خواباندند

...

 

 

از سی 3 یش:- شنبه

 

ساعت از شش و سی سه سحر رد می شد

 

ماه در دامن شب هَی هَی چوپان می خواند

 

تن  تنهای و من دست و گریبان بودیم

 

سیب ها در وسط هر دوی مان یال درخت

 

ریل از دلهره در تونل او می لرزید

 

عه ، عه... پست مدرن که دوتایی خواندیم

هی بغل در بغل آز هوا می رقصید

 

روح انزال درون من و او کوچیده

 

هشت یک شنبه ی از عمر هراسان رد شد

...

عسکری پشت سر میله که با برق صدا

 

شوک دادم عه !... و در بار دگر غینگ گریست

 

پای از پای و زمین از قدمم در می رفت

 

باد با پیرهنم داشت عروسی می کرد

 

خاک ها گرد سرم رو به هوا رقصان بود

 

سنگ ها شعر کف پای مرا می خواندند

...

ساعت است نه و چهل ثانیه ها می کوچند

...

هی دوید و ... سر او سینه ی من می بوسيد

 

دیوه تاکیست که بر گِرد تنم می پیچد

 

لب به لب دست من از ناف به پایین غلتید

 

عه ، عه از راه دهن گوش مرا می مالید

 

دیوه در من ... نه همه ثانیه ها بی وزن اند

 

جمجمه در وسطم داشت به این فکر غریب

 

فکر می کرد ...و در راه خودش می جُلقید

...

پیرهن شصت و شهادت که به بالا می داد

 

سر و مو کرد عبور از یخن ده و ده

 

دست او قافیه ام را که نوازش می کرد

 

دهنم جفت انار بدنش می بوسید

 

چاه و ماهی به هم آمیخته بازی کردند

...

دیوه پایش به کمر حلقه زده پیچک است

 

می کشد سمت خودش ماهی من چاه او

 

آخ و اَخ در سدد آب صدف می گردد

...

چاه و ماهی " عو عی عق" در" عو عی عق " استفراق

 

دو بدن خسته پس از جنگ به هم مردندو-

 

تک ، تکِ در ... وصدای خشن یک سرباز

 

گفت : هی وقت تمام است بیا بیرون شو

...

 

 

ازسی 4 یش:- یک شنبه

 

چرتم دو باره پای دوتا سیب نیمه سرخ

 

چشمم شبیه پرده ی در دست باد است

 

ساعت عبور خسته ی از نه و بیست داشت

 

هی طبق... روز ها که نشستند پای مرگ

 

در سوگ شان چقدر من و خنده می گریست

 

قت ، قت کاغذی که ته نیفک ام بلند

 

شد پنجه ها گرفت کشید اش و باز کرد

 

نبض سکوت، حامله ی چشم بچه زاد

 

دیوه : سلام ... بغض گلویم شکست ریخت

 

چشمم شبیه ماده سگ هشت و نه که زاد

 

هی گریه بود و هق ، هق و ... بلغم گرفته است

 

سرفه ، و سرفه داشت زمین عه!... فلو ...  فلوت 

 

آتش جرقه زد به دل آسمان کفید

 

ابری گریست چک ، چک باران که خانه را

 

در هم گرفته است ، و رومال باد ها

 

اشکی که سخت گریه تر من گریست پاک-

 

اش می نمود چشم من و خانه می چکید

 

" نستوهه " در بغل بخدا" کنجلک" شده

 

هی تیل" لمپه" مرده ، وآتش که" پلته" را

 

در داده است "شعله" به "خاموش" می دود

 

خواهم جوید باز دوباره، و باز هم

 

حامد بیا تحمل من مرده مرده تر...

 

نستوهه را چگونه تسلی دهم بگو!!!

 

عه!... " اشک های گرم ومزاحم نمی روند"

 

تا بغض روز های دگر را بگریم ات

 

حامد ! تو " چار " روز شده نیستی ولی

 

نستوهه ضرب" چار" ترا گریه می کند

 

هر روز خود به خود به تسلی گماشته

 

می گوید از سفر که پدر باز گشت خب

 

یک نی نی ی طلایی و" پاپل" می آورد

...

" بابیم لفته تا که دیوانه له بژنه"

 

هر روز قوغ های مرا " اکسژن " شده

 

نبضم چقدر نب ... ضـ... ترا گریه می کند

 

اکسیژن حریص مرا بوسه می زند

...

 

چشمم که ابر ابر به چشمم سکوت کرد

 

هی باد ها که پرده ی مان را به رقص برد

 

رقص است رقص ها به تن رقص می دمد

...

 

آقا بگیر بخواب برو صبح گریه کن

 

 

 

 

 

از سی 5 یش:- دو شنبه

 

ساعت نه و چهل داشت مرا می کوچید

 

دلک دست که خوابیده ترین چشمم را

 

جُلق می داد، ومی شست چو مادر ما در

 

باد از آن طرف شهر خبر می آورد

 

کودکی در بغل مادر خود نان می گفت

دختری با پدرش سیب فروشی می کرد

...

آتشی روح زمین گربه رقم می کاوید

 

پخش شد از" فریکنسی "شتک موج خون

 

رقص دندان زنی بوی زمان می کارید

 

باد از آن طرف شهر خبر می آورد

...

 

ساعت دهِ دگر مچ مرا می سایید

 

من به آ - د - م شدن آدمیان شک دارم

 

سرخ در ثانیه ها ثا – نــ  – یه تر می جنگم

 

علف و آدم و حیوان چقدر نزدیک اند

 

آدم و شادی و من کهنه ترین "هومو" یست

 

خود خدا بیش تر از تلقین نیست... شایدم هست

 

  من همان هیچ که از معده ی انسان رویید

 

ساعت دو و سی و سه که مرا کرد عبور

 

باد از آن طرف شهر خبر می آورد

...

دختری جیغ زنان موی زمین راست نمود

 

مادری بر پسرش سنگ که می جوشاندو

 

آتش و آب به رقص است ... و" سیلگی " کسی

 

دختری باز فقر فاحشه باران می کرد

 

دکمه ی دختری را که خدا بافته است

 

باز می کرد کسی باز کسی می بافید

 

باد با واژه ترین واژه زنا می کردو

...

گفت: این حق من و ثانیه و اکسیژن ...

 

 

 

از سی 6 یش:-  سه شنبه

 

صبح و صبحانه به هم می آمیخت

 

قاب با گریه مرا می کاوید

 

قات ذهنم پر طاووسی ی او

 

چوچه می داد مرا می بلعید

 

گریه درمن نفس تازه کشید

 

...

 

هر شب این غول زمین اختاریست

 

...

 

اُلچکم می زندو دست به دست ...

 

می دهد هیچ مرا می شپلد

 

ساعت از ده و چهل می کوچد

 

...

 

تن من آدم زندان زده است

 

عرقی با دل شورش به تنم

 

موج در موج قبرغه زده است

 

پیرهن قِت ، قِت کاغذ شده است

 

بوی گندیده ،عرق دست و دماغ

 

نان و من داشت به هم می آمیخت

 

چرت دیوه به سرم "جز باز" است

 

هی! زبانی که پدر جان می گفت:

 

 

طول هر ثانیه اندازه ی واج

 

های ... های پدرش نان می گفت

 

اشک ها گونه او ترکانده

...

همه گوشش به من گره بزنند

 

جمله ی او مرا شیار نمود

 

فکر در من پرید رنگش باخت

 

من گوزنی که مرگ می سازد

 

حرف ، حرفش که گوش می مالید

 

گفت: آماده- باشِ یک سرباز

 

من و "اردو" دو باره تازه شدیم

...

ساعت یک حضور ساکت داشت

 

دست عسکر به "ناخنک" افتاد

 

قفل در با کلید دیوه و من

...

 

عه...چه گندیده مرده ی آدم

 

هله بیرون "اخخ" به صف بنشین

 

آخرین مرد مرده من بودم

 

نیض من دست خالی از اعصاب

 

لشکر بغض فرود آمده بود

 

ضربانم به گریه بی لی شد

 

آب " سونامی" ی حیران ، ترکید

 

عه!... درختان لب حوض چکید

...

 

پای و بیمی که مرا می بردند

 

سنگ ها چُق ، چُق چمچق شده است

 

باد ها طفل درختان که جدا

 

می نمودند... سایه ها تعطیل

 

در گرمابه تنم رد می کرد

 

پیرهن دست خودم می کوچاند

 

آبِ بعداز تو مرا پیش از تو

 

بوسه و بوسه زنا می کرد ، ام

 

یاد هایت به تنم خیمه زدند

 

آه !... اِی !... آقا بیا بیرون شو

 

 

 

از سی 7 یش:- چهار شنبه

 

قول ها جیغ های من سایید

 

باد ها در به در ، و "قو" زده اند

 

خاک ها در میان این همه من

 

کوچ در کوچ چپاول شده اند

 

دست و پایم به گریه می بستند

 

هفت تا آدمی که قبلن مرد

 

اسپ ها شش جهت کشید مرا

 

پوست در من ترک ، ترک رفته است

 

بند ، بندم به دار می گریند

 

های... ها... های... های تکراری

 

گریه در من حضور ناقص داشت

 

کارد ها برخلاف هر رگ من

 

می دوندو... شق، شقه می سازند

...

 

جیغ ، گریه ... و نا سزا گفتن

 

مرگ از این شکنجه می ترسید

 

آه!... عه!... چشم باز می گردد

 

درو دیوار وحشی زندان

 

ساعت نه و چهل می پلکد

...

امپراطور بزرگ تن من می لاید

 

من وتنهایی و زندان به هم آمیخته است

 

سقف در من حضور خیس که داشت ، آب شد

...

 

گاو می شد و زبانش بدنم می چکرید

 

تن تنهای و من بین سما حل می شد

 

دیوه در من خبر داغ شدو می جوشید

...

 

در و دیوار به هم خورد ، و غرسس بر پا

 

عسکری مرگ به دستش طرفم می آمد

 

هی گرفت و یخنم گفت: " بیا حرامی"

 

زانوانم به زمین خط ، خط و خامی" ریلی" است

 

گردنم از شتنک های تنم می میرد

 

خاک ها از عقبم صف، صف و مجلس بستند

 

در دیگر عبور گیچ الگیچ کرد ... عه!

...

رید درد دماغ اشک سرخ ، خاک، گل-

 

می نمود از" یقه " گرفت کسی گفت : این –

 

جا بگیرو نمیر شصت بمان زندانی

 

مرگ بر تو نمی رسد دستش ، هی نمردن...

 

...

تا که نه از گلوی من بیرون ... دار با پا –

 

جنگ دستِ عروس و داماتی ... دلو چاهم

 

دلو چاهم درون اکسیژن ، غوته خوردن ...

...

بوسه بارید چوب ها به سرم ، درد ، کیک-

 

است در من قدمش می چکرد می رزمد

 

جنگ فرسایشی لشکر من بلعید آه...

...

شصت سبز است ، و در درد تنم می پیچد

 

ساعت هشت و چهل خیره شدومی گُذ...

 

 

 

 

از سی 8 یش:- پنج شنبه

 

درد ها در به درم می گردد

 

چشم در متن صبح پیچیده

 

ساعت از هشت هی زده بالا

 

مثل من مثل هر که این جا است

 

شصت سبزم که ذهن من را خورد

 

با چرا های لال دیروزش

 

جمجمه در سرم چه گیچ الگیچ

 

هی دویده است خیلی نا هموار

 

ضربانم به گریه داد کشید

 

آه در متن من نوشت بمیر!

 

مرد این جا حضور تنهایی

 

درد ها لابه لا مرا گشتند

 

چندک و چندک و چندک بودند

...

دیوه از آن طرف قصه رسید

...

صبح و صبحانه همان زنبور است

 

می دود سمت عسل می بالد

 

خانه ی شان چقدر می لرزد

 

یا که این قصه ی آن " اژدار " است

...

دیوه با صبح ... مرا می خواند

 

با صدایی که خیلی مادر است...

 

من همان هفت ساله ی که ... گذشت

...

" کش و قوس" شکسته بند این جا

 

تق ، تق و تق مرا عبور نمود

 

طبق معمول من و خمیازه

 

دست و صورت به آب می مالید

...

 

دیوه در من" ترایتون " ی که

 

موج در موج می زند بالا

 

قاب با چرخشش دوید مرا

 

تانگ شد با صدای پولادین

 

استخوان های چرت چرتم ریز-

 

کرد با یک زبان نا آدم

 

پشت میله حضور سربازی

 

گفت: از دست من تو خواهی مرد

 

 

 

از سی9 یش:- جمعه

 

صبح در پیرهن فرو می رفت

 

باد با یک دهن پرنده رسید

 

من و ساعت به دست استحلاک

 

هشت را گام می زند بالا

 

دیوه در جمجمه فرود آمد

 

یاد دیوانه اش دهن انداخت

 

تا مرا در خودش کفن بزند

 

گریه ها با " نرون " ترین عادت

 

از دو چشمم مرا که فتح نمود

 

برده هایم به جنگ می بردند

 

روز صد بار مرده می بارید

 

عین دوزخ دو باره زنده شدن!

...

در سلول بغل نبود کسی

 

دست و سرباز" ولچک "اند... گذشت

 

قت قتک داد قفل ، دست و کلید

 

خنده بر لای در دمید دمید

...

گفت : سرباز برو " حرامی " !

 

با لگد ران مرد را کوبید

 

استخوان های خورد کرده ی شان

 

بوسه زد قامت زمین ، خوابید

 

مرد با درد هاست جاز و دوتار

 

چهره اش چرب با کریم خون

...

رنگ سرباز گم شد از من و او

 

آب در دست با دوش رفتم

 

مرد با سینه اش دوید آمد

 

آب فتح گلو نمود گذشت

 

کشور مرد شیرگرم از جنگ

 

آه سر داد پشت بر دیوار

 

گفت: این آدمیت است گناه

 

راست گفتند مردمان دور...

 

" تواضع گر همی خواهی چو چرخ از راستی بگذر

 

که به انگشت کج نتوان کشید از کوزه روغن را "

 

رنگ سرباز چشم ها مان خورد

 

آمد و گفت: اگر بار دگر !...

 

ما دوتا مرده خواب می بلعید

 

و نفس های مان به نالش مرد

 

 

 

از سی 10 یش :- شنبه

 

روز از سهم خویش شب را خورد

 

باد با " واگنر "  " ون " هم خوان

 

خاک ها در اتن " پانتاییسم"

 

موج... بر صورت زندان می ریخت

 

زاغ ها قغ ، قغ شان تیت و پرک

 

خبر از نفس " است " و " نیست" رسید

 

نه و هجده دقیقه یی صبحِ

 

من و تنهایی و زندان  دولت

 

ماچ درگوشه ی دیوار گرفت

 

تن سرباز " بسم..." شد آمد

 

چرت زندان و من گریخت پرید

 

حلق سرباز ریخت عاطفه یی

 

و از آن عاطفه گل می رویید

 

دیوه در جمجمه ام می چکرید

...

دست سرباز اُلچکم زد و برد

 

راه مثل مخاطب یک شعر

 

گوش... چَه ،چَه... به ساز زنجیر است

 

سنگ ها تا بجولک بوسیدند

 

پای " جَکسن" ترین دنیا بود

 

خاک ها دور سرم "سرچلی" است

 

باد ها پیرهن به رقص کشید

 

در" تیوک – راسی" ذهنم ، بدنم

 

دین، مذهب... وعرف دیوه شده

...

دهن داغ ملاقات مرا

 

خورد،دیوه حضور کامل داشت

 

پای تا سر به هم،و گریه شدیم

 

تول ... تولستوی گشت کشور ما

 

 ما دو تا تشنه لب به لب افتاد

 

بوسه از بس دوید خیس شدیم

 

دسست ها مان که " ورخطا " بودند

 

فتح پیراهن و پتلون و بلوز

...

قفل او با کلید من رزمید

 

آخ و اَخ ها به ذکر لحظه دمید

 

هی زبان ها که موش و غار شدند

 

عه! ... شب شنبه تولد شده بود

 

ما دوتا خیس به هم می خوردیم

 

غرق در خواهشات هم بودیم

 

آخر عشق بود و عشق شدن

 

و نفس های مان به سرعت برق

 

رفت و برگشت ریل در تونل

 

عق زدندو دوتا به هم ریدند

 

خسته در هم فرود افتادند

...

شاید این ماده ها شبیه منی

 

را به زندان دیگری رویید

 

تا نمیرم نمرده باشم اِی

 

انقلاب دگر شود بر پا

...

دیوه و من تو لای هم افتاد

 

در و سرباز عنگ آخر زد

 

دیوه در نیفه ام که کاغذ کاشت

 

ریخت از من حضور بغضم را

 

گریه ها مان وداعیی زایید

 

رفت تا هفته ی دگر دیدن

...   

[ دوشنبه بیست و دوم آذر 1389 ] [ 13:4 ] [ سیداسرار مقتدر ]
  افغانستان برای خواندن ونظر دادن .....

 

و دو.............

 

 

افغانستان

 

 

تبر بو می دهد دستان ناتو از رفیقی اش

 

و مردی کارگردانی فیلم مستند دارد

 

کسی در دست دست و پا کسی با خویش می روبد

 

کسی انگشت هایش روی ماشه تک تـ تک تک تک

 

ا،خخ مردم چه تکراری کسی هم آب می خواهد

 

طنابی در گلویم می شود خط  خط مرمی ها

 

و سگ ها صاحبان خویش را گم کرده بودند و

 

زنی با چشم هایش مرده می شورید دست و سر...

 

زمین و آسمان با جیغ ها همراه می گردند

 

و جاکت های مان روی طناب زخم می خوردند

 

حدودن پنچ ساعت بچه ها آیینه می کشتند

 

و در من رقص می کردند رقاصان به بی باکی

 

 

 

 

 

 

 

هفت صد و هشتاد و شش الله و اکبر می نوشت

ا

برهای لعنتی خورشید را دزدیده بود

 

دور درو خود زمین بر رقص در فرم اتن

 

سنگ ها سنگینی سختی تحمل می نمود

 

پرچمی از جنس کاغذ با غرور من منم

 

دشت هم سهم خودش را جیغ و جیغ و عو،عو،عــــــــــــــــو

 

 

 

 

یاغیی آمد شبیه خوک دندان می فشرد

 

دستمال دور گردن سیلور پس قات پا

 

شیشه کوف قبضه اش در دست کلکش روی مرگ

 

رقص لب هایش سرود مرگ را تکرار کرد

 

 

 

 

آمد و نزدیک مردی با نگاهانش نشست

 

مرد چشمانش شبیه دختری در رقص بود

 

یاغی ایستاد و کمی با مکث گردن قرس و قرس

 

گفت:" تُر تُر مرده گو" با میل بر فرقش سرود

 

 

 

 

 

 

 

 

مرد دیگر آستینش برزد و چاقو گرفت

 

با دو زانویش نشست "چوچه دارم رحم کن!"

 

رحم کن ؟ هاها... مسلمان رحم کن....ها....... رحم کن !!!

 

گریه و گریه سرش در دست جنگ سنگ و سر

 

 

 

 

 

 

 

غژغژ چاقو و گردن قبضه مویی به دست

 

خر خری در شاه رگ ها مرگ را تمثیل کرد

 

خون با تیرک زدن ها خاک را گل می نمود

 

اِی زمین ترکید زندانی و زندانبان ندید

 

هر که را از پشت سنگی می دوید و قفل شد

 

لای دندان ها ی سرخش قپ و قرس قرس و قپ

 

از حوالی لب و لبخند خونی راه رفت

 

تا به سنگی خورد،موجی سر کشید و داد زد:- .......

 

 

 

 

 

 

 

و مرد مرده شد و در گلوله ها پیچید

 

سرک زنی است که در دامنش شهید شدیم

 

گلوله، ماین، و راکت کمی در آنسو تر

 

شتک شتک زدن خون خواهر ، پدرم

 

و بوت های سیاسی دهان خون بوشان

 

جویده اند مرا مهر بر دهانم ایش ش ش!

 

اَخخ چقدر به تکرار رسم می گردید

 

و مرگ مادرمان سینه اش دهان به دهان

 

........

 

 

نمازهای نخوانده جنازه می خوانند

 

"دیموس" دست "کرشیه" و مرگ می بارد

 

 

 

 

 

 

 

کسی به "کرمچ" سرویس پا پکول به سر

 

به دست قبضه یی مویی کشیده می آید

 

و هیچ کله ندارد که خاک می گردم

 

....

 

شمار کردن آنها چقدر دشوار است

 

ولی حدود سی وشش چهل می آیند

 

حوالیی که من و مرگ داشت می جنگید

 

و داش نان به سرکوچه داش وانش مرد

 

به قوغ، چشم مرا "اکسژن" گره می زد

 

دودست و پای گرفتند مرگ نزدیک است

 

 و حال مرد به رقصـِ ... نه، جنگ مرگ و مرد

 

اسیر، آهن و پوست بدنش می جنگید

 

و جیغ وجیغ و خدایا چقدر گریه نمود

 

زمین به روی زمان تیز تیز می .... نچ نچ

 

 

 

 

 

 

فوج گلوله ها به تن شهر می نشست

 

پیکا به روی داگسنی مرگ می فشاند

 

با پای های ترکمنی رقص می نمود

 

چرتی که خاک داشت به دستان باد داد

 

آدم علاوه درد مساوی به مرگ بود

 

شش روز بعد ... دخترکم  دیوه بابه! نان

 

 

 

 

من شبیه خودم به راه افتاد

 

پای در دامن سرک می رفت

 

زیر لب گریه بود و نان و نان...

 

 

« ای د لیلین بچی کـُ جـَ میری؟

 

دست و پایم به رقص آمده بود

 

مرگ با طعم سرد نعنایی

 

ضربانم به ضرب می ضربید

 

مردی عمامه سفید به سر

 

موی های بلند فش دراز

 

ریش و نافش به هم گره می خورد...

 

دست ها را گرفت ولچک زد

 

جنگ قفل و کلید مردم من

 

هل هلم داده سمت در بردند

 

جمله یی غول من « گناهم چیست!!!؟»

 

 

 

 

سی و شش روز تشنه گی و درد

 

سی و شش روز سر به سر مردن

 

سی و شش روز با تعفن مرگ

 

سی و شش روز نقطه،نقطه، و نُقـ

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 در باز شد یکی و یکی پا پیاده شد

 

دستان آفتاب به سر دست می کشید

 

پاها و ریگ های وطن جنگ سرد داشت

 

هی گریه ها چقدر برامان گریستند

 

گیلاس های مرگ که تقسیم می شدند

 

پایم که غرق تا نفس پاچه گشته بود

 

نی ... زنده ... مرده...مرده و زنده به رقص است

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مردی که چشم وحشی و لنگی زرد داشت

 

قد بلند دست و ریشش به جنگ بود

 

دستور داد دست تکانید گفت اِی

 

« لس لس نپر وُوَژی دا مور کَُسی کاپران»

 

هفتاد مرگ سهم دو هفتا درنده بود

 

انگشت ها به لرزه در آمد، و اَخ و آخ

 

میل تفنگ ها به تنم می گریستند

 

پیچید در حوالی گمنام مرگ ها

 

من لااله........ اشهد و ان لا اله مرد؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

گلوله ها به تنم رنگ مرگ پاشیدند

 

عرق به روی عرق های سرخ رقصان بود

 

صدای سربی هاوان و انفلاق ماین

 

فلق نمود هجاهآخ کشت آزادی

 

به رقص پیرهن وباد خاک بود و مرگ

 

و اوبه ... اوبه... کسی در گلوی من شاشید

 

اَخخ... ق... و تُف... مسلمان! منم مسلمانم

 

لگد و مشت به سر میل ها که می بارید

 

ترک ترک تن من ، خون ها اتن می کرد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

زنی کنار خیابان هیچ سیلی خورد

 

و بقچه از سر شانه پرید پاشان شد

 

سرک به دامن خود پرچه های نان میدید

 

کسی گرفت یخن تا به دامنش پارید

 

و او برای نمردن که گریه ها می کرد

 

سرش به سنگ به تکرار اِی بکش!!! می گفت

 

دهان دست به دندان گرفت سینه یی او

 

برید برچه و خون چشمه چشمه می جوشید

 

 

...

 

جنازه بیشتر از ما جنازه خوانان بود

 

 

 

 

 

 گوزن شرفه پاهای مرگ حس می کرد

 

و واج واج تنش راحتیش می بلعید

 

دیمو- کراسی و آزادی بیان اینجا

 

شبیه هتلر،در قفل ها گره می خورد

 

 

 

 

و آبش خت کن و ماهی بگیر از قرن ها این سو

 

ولی با این همه از نقشه هایی ، لنگ می رقصم

 

و شاید از خودم می ترسم اما بی تفاوت است

 

ترور دست های تشنه را تاریخ می داند

 

 

 

 

 

 

 

 

ژزوفی می کنم تا مرگ ها تکرارتر گردند

 

ولی معکوس با شب روز و روز و شب نمی دانم

 

نمی دانم چه می گویم چه طوری می شود آیا؟

 

تمام عمر را با سایه ام در بحث درگیرم...

 

[ جمعه هشتم مرداد 1389 ] [ 15:24 ] [ سیداسرار مقتدر ]
مینایی تا.....................

 

نه..............................

 

ولش کن فقط بخوان......

 

باشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

سپ، سپ آمدنت گپ، گپكي بر ميخواست

كوچه و شهر مرا خوشآمدي مي پيچيد

باد هم گرد خودش اتن اتن مي رقصيد

با خبر بار دگر گوش به گوش آمده بود

تا هوا آلبوم عكس تو ترتيب و فروخت

يك به يك فرشته ها شيفته ات ميگرديد

باورم شد كه مترسك... و مكرر شدنم

پاي يك دخترك بي حد و بي حد زيباست

28 / 11 / 1388

 

 

 

تقديم به برادرم احسان "نعمتي"

 

مرد كلاه " لينين " بر سر، و قصه مي گفت

از روز هاي پدرود الي سلام هايش

تو در تويي خيال گم ميشد و نمي شد

چشمان باز شايد شرين و تلخ ميديد

با اشپلاق هايم اين كوچه هاش با من

ميكرد كوچه گردي، كله كشك نميكرد

شايد اگر مرا او ميديد روي بامِ

از هشتمين منزل خود را به زير... نچ، نچ

29 / 11 / 1388

[ چهارشنبه نوزدهم خرداد 1389 ] [ 20:14 ] [ سیداسرار مقتدر ]
 

مچم چه بنویسم

ها

دو مینایی کاغذ پیچ

حتمن بخوانی

باشه؟ 

 

هو، هو! مرا شبيه هياهوي از سكوت

در گردآبِ از يخنت غرق ميكني

با تن تـ نايي تن تنِ تنها اتن شدن

دستان خود به گردن من پيچ، پيچ، پيچ

مووكول ساختن به حوالي اين چنين

بيش از هزار بوتل «ودكا» خفن تر است

هه... هه... نمودن من و تو پاي يك سكوت

آيينه هم به آينه اين گونه كافرم

9 / 12 / 1388

 

آسمان! شيطان نميميرد به سنگ دست من

ماه، يا حد اقل استوره يي پرتاب كن

دست در دست تو گاهي دست شيطان گوش من

ميبرد تا گم شدن هاي خودش گم مي كند

كامه ها بين من و تو هك و پاك و پاك و هك

رقص، رقصان است اهريمن، و شيطان تنم

هرچه لاهول  ولا، هم ميكنم اما نه، آه

باز هم تهديد ميگردم، پدر لعنت نرو!!!

آسمان! شيطان نمي ميرد...

ماه يا حد اقل استوره يي...

5 / 12 / 1388

[ پنجشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1389 ] [ 12:52 ] [ سیداسرار مقتدر ]
 

سلام !!!

 

م................نی..........چه بنویسم ؟

 

دو مینایی تازه...............

 

... و شعر و شدن پا به پاي شب رفتن

براي تن ته تنش واژه واژه رقصيدن

به زير سايه يي مرگي هميشه اتراقي

اگر چه تيتر تريني تياتر مي رقصم

مرا به ضرب ... خودش ضرب،ضرب، ضربيدن

و خرد و خرد نمودن مچاله ام كردن

چقدر بي تو عروسي من و اكسيژن

نميشود دگر اين گونه مينه!!! ميميرم

... و شعر و شعر شدن پا به پاي شب رفتن

براي تن ته تنش واژه، واژه رقصانم

17/ 12 / 1388

 

خبر آمدنت فرشته ها مي دادند

عمر ها در هوس ديدن تو زيسته ام

و پر و بال زدن اتن اتن، رقصيدن

دود گشتن ته نـ نا، تن ته تن و شعر شدن

دست در دست تو دستان ترا بوسيدن

من، منِ  تو شدن و خدا ، خودِ من هستم

تا به امروز معطل شده ام مرگم را

لطفن و لطفن و لطفن، ( ايا ) اهريمن!!!!!!!!!!!!!!

1 / 12 / 1388

[ شنبه هجدهم اردیبهشت 1389 ] [ 16:4 ] [ سیداسرار مقتدر ]

 

نـ نـ  می می نـ نـ..............

مینایی تازه.............

دوباره مینوسم .

نـ......................................

 

 

با مرگ هاي تشنه و با زندگيي تلخ

گاليله ام به مردن خود... شط، شتك، شتك

با زخم هاي از نفسم خرد، خرد، خرد

حتا كه سايه يي من و تو هم شكسته است

ديريست دست هاي خدا گريه ميكنند

چشمان تو شبيه نگاهان چاه است

من هم جوالي يست كه تكرار... بار، بار

انديشه هاي پوچ ترا حمل ميكند

با مرگ ها گرسنه و با زندگيي تلخ

گاليله ام به مردن خود... شط، شتك، شتك

 

كابل

27 / 12 / 1388

 

... و او دوباره تفِ كرده بود مي بلعد

همه به خاطر اين با خداش مي جنگد

و ساعتي نگذشت ازفرو كشيدن آب

به معده اش نرسيده دو اوق استفراق

زمين به روي زمان تيز، تيز ميرقصد

و آب، دهكده را پيرهن سياه نمود

گلوي لعنتي ام آه، آه مي تركد!!!

( الذالبحار ) به (( هو هو )) كشيد (( انا الحق ))

4 / 1 /1389

[ شنبه بیست و هشتم فروردین 1389 ] [ 13:57 ] [ سیداسرار مقتدر ]

 

 

چی بنویسم؟

 

سلام!!!

 

این اشعار  که در زیر چشمان مخملین

 

 شما همچون خار مینماید مینایی

 

 اسم دارند زاده یی روزها تنهاییست 

 

 

 

فراتر از مه و خورشيد يك استوره يي ديگر

مرا مرگم ببر با خود بكن دفنم، بكن دفنم!

درينجا هر كسي با مشت هايش نان، از من است!!!

به كام تلخ اين جنگل سياست زهر مي پاشد

درينجا زندگي و مرگ يك آيينه گرديده

و خود اين مرگ با اين زندگي هر لحظه ميميرد

درين جا زنده ماندن، قتل گل با دست فروردين

و من حتي كه طفلم را فروشم نان و نان و نان

و اين تكرار مردن ها شبيه خواب ميرقصند

كه نعش خسته يي اين عقربك ها قتل ميخواهند

مرا مرگم ببر با خود به يك استوره يي ديگر

فراتر از مه و خورشيد دفنم كن و دفنم كن

8 / 12 / 1388 

 

 

 

مرد كه نيم  پيك به سر، باد سرد سرد

برفي ... نموده برف، بسا باد تند و تيز

از روي شانه هاش همه برف كوچ،كوچ

حتا فرشته گان خدا نيز مي نمود

در ايستگاه موتر ليني خانه اش

چهري به انتظار تو سرخ و سپيد شد

اين نهي و عشق، قاتل آدم پدر جدم

تا اهريمن به دور خودش پيچ داده است

1388 / 11 / 27

 

 

[ جمعه ششم فروردین 1389 ] [ 18:15 ] [ سیداسرار مقتدر ]
سوگند به سه فرسنگئ کنعان

نه...

به چاهی که یوسفم را انداخته اند

بارکود های که صعود می آفرینند

هک میکنم

ی  .  ه  .  و  .  د

[ سه شنبه بیست و هفتم بهمن 1388 ] [ 18:23 ] [ سیداسرار مقتدر ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

تنهایی مرا هیچکس نبرد

حتی ... ها

جز

پر بکشم

پر بزنم

آسمان را قدم قدم بشمارم

وبر گردن پرنده یی

تعویذ کنم

آه

در من شاعر بچه های زیادی می رقصند

چگونه

عاشقانه سیاسی

اجتماعی عاشقانه

سیاسی اجتماعی

ننویسم.............................

امکانات وب
http://zinatnoor.netfirms.com/Hamid/1.mp3
خرید بک لینک